تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم
شهادت حضرت امام صادق علیه السلام را بر تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می کنیم امید وارم این اندوه عظیم بر فرزند مبارکشان حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف کم تر شود
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:57  توسط  هادی و مهدی  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط  هادی و مهدی  | 
در رسوایی هایی که ابوبکرو عمر هنگام غصب خلافت انجام دادند :

اینکه حضرت رسول اسامه ابن زید را سردار لشکر کرد وجمعی از صحابه را در تحت حکم او داخل کرد و تایید کرد که متوجه ی جنگ روم شوند وابوبکر و عمر از جمله مامورینی بوده اند و

حضرت لعنت کرد بر کسی که تخلف نماید از لشکر اسامه

واین ابوبکر وعمر تخلف کردند برای غصب خلافت مستحق لعن شدند و به قرائن احوال معلوم بود که غرض آن حضرت از نفوذ جیش اسامه و تاکید در خروج ایشان آن بود که مدینه از منافقین خالی گردد و خلافت بر وصی خود او قرار گیرد و این مضامین به طرق متعدده در تواریخ و سیر و کتب معتبره ی ایشان مذکور است چنان که ابن ابی الحدید از کتاب احمد ابن عبدالعزیز جوهری روایت کرد ه است از عبد الله ابن عبدالرحمن که رسول خدا در معرض موت خود امیر کرد اسامه را بر لشکری که در آن اکثر مهاجرین وانصار داخل بودند و از جمله ی آنها ابوبکر و عمر و عبیدة ابن جراح و عبد الرحمن ابن عوف وطلحه وزبیر بود امر کرد او را که غارت برد بر موته به همان موضع که پدرش در آنجا شهید شده بود و جنگ کند در وادی فلسطین و تغافل مینمود  اسامه و لشکرش و حضرت گاه بیمارییش شدید می شد و گاه سبک می شد و در همه حال تاکید میفرمود در روانه شدن لشکر تاآن که اسامه گفت  پدر و مادرم فدای تو باد رخصت میدهی که چند روز بمانم تا خدا شما را شفا بدهد پیامبر فرمودند که بیرون رو و با برکت خدا گفت که یا رسول الله اگر بیرون روم و شما را با این حال تنها بگذارم دلم از برای شما مجروح خواهد بود پیامبر فرمودند :

 

برو با نصرت و عافیت گفت یا رسول الله کراهت دارم از انکه بروم و احوال تو را از مترددین بپرسم حضرت فرمود برو و اطاعت من بکن ،پس بیماری بر حضرت غالب

 شد  پس اسامه برخواست که متوجه بیرون رفتن شود چون حضرت به هوش امد خبر اسامه ولشکرش را پرسید گفتند: 

تهیه ی رفتن میکند . باز مکرر فرمود :لشکر اسامه را بیرون کنید خدا لعنت کند کسی را که از او تخلف کند وبا او بیرون نرود ،و مکرر این را می فرمود .

پس اسامه علم را بر سر خود بلند کرد و روانه شد و صحابه در پیش او میرفتند(تا انکه در جرف که بیرون مدینه است فرود امد و با او بودند ابوبکر وعمر واکثر مهاجرین و روسا و سر کردهای انصار تا انکه ام ایمن کسی را فرستاد که بیا مدینه که حضرت در کار دفن است اسامه چون این خبر را شنید همان ساعت بر خاست وعلم را برداشت وداخل مدینه شد و علم را بر در خانه حضرت نصب کرد و حضرت همان ساعت به علم قدس ارتحال یافتند ابوکر عمر تا مردن پیامبر اسامه را به عنوان امیر خطاب میکردند .)

 و واقدی و بلادری و محمداب اسحاق و زهری و هلال ابن عامر و اکثر مورخین و محدثین عامه گفتند که:

(ابوبکر و عمر داخل در لشکر اسامه بودند ونقل کردند که چون ابوبکر خبر  خلافت خود را برای اسامه فرستاد اسامه گفت :

من ولشکری که با منند تو را ولی نکردند و حضرت رسول مرا بر شما امیر کرد و عزل نکرد  وتو  را بر من امیر نکرد وابوبکر خواست خود را خلع کند ولی عمر نگذاشت بعد اسامه بر گشت بر در مسجد ایستاد و فریاد زد که عجب دارم از مردی که حضرت رسول مرا بر او امیر کرد واو مرا عزل کرده و دعوای امارت بر من می کند) 

و محمدشهرستانی در کتاب ملل و نحل گفته است در بیان اختلاف ها که در میان  صحابه شد در مرض،ان حضرت ان بود که حضرت رسول (ص) فرمود که کار سازی کنید اسامه را خدا لعنت کند کسی را که  پس ماند از لشکر اسامه پس گروهی گفتند واجب است بر ما که امتثال امر ان حضرت بکنیم واسامه بامر انحضرت از مدینه بیرون رفته است وبعضی گفتند مرض ان حضرت صعب شده و دل ما تاب نمی اورد که ان حضرت را در  اینحال بگذاریم پس صبر می کنیم تا ببینیم که امر ان حضرت بکجا منتهی میشود و در هر یک از این ابواب احادیث مخالفان در بحار الانوار موجود است پس این واقعه از سه جهت دلیل است بر بطلان خلافت ان سه غاصب.    خلافت اول انکه رسول الله  (صلی الله علیه واله) اسامه را بر ایشان امیر گردانید و معزول نگردانید و ایشان در تحت حکومت و امارت او بود تا انکه حضرت از دنیا رحلت نمودند پس هر گاه ایشان رعیت و مامور باطاعت اسامه باشند و او به اتفاق خلیفه نبود بلکه واجب بود که هر که خلیفه باشد او  اطاعت او را بکند پس ایشان نیز خلیفه نباشد بلکه واجب بود که اطاعت خلیفه دیگر بکند.    دوم انکه از جیش اسامه تخلف نمود و هر که از جیش اسامه تخلف بقول پیغمبر ملعون است وملعون بوددن با خلافت جمع نمی شود .       سوم انکه ایشان تولی از امر ان حضرت کردند و هر که چنین کند مومن نیست بگفته حق تعالی (و یقولون امنا بالله و برسول واطعنا ثم یتولی فریق منهم من بعد ذلک وما اولئک بلمومنین )یعنی(میگویند ایمان اوردیم بخدا و رسول و اطاعت ایشان کردیم وبا وجود این فرقه از ایشان روی می گردانند واطاعت نم کنند بعد از این  و این جماعت مومن نیستند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 10:28  توسط  هادی و مهدی  | 
درمورد اثبات اینکه اما علی (ع) بعد از پیامبر به امامت رسید مطلبی رامی خواهم بیان کنم.

اولین نکته درمورد  اینکه اصل عمر وابوبکر صلاحیت این را دارند که بتوانند جانشین پیامبر شوند من که می گم نه حالا اثبات میکنیم . 

اول از شانیت امام علی (ع)بگم.

امام علی(ع) موقع به دنیاامدن در خا نه خدا به دنیا امد

اماعمرچی:

عمرشجره او:صهاک  کنیز حبشی عبدالمطلب بود وبرای اوشتر چرانید .نفیل با او زنا کرد و خطاب را بدنیا اورد  . خطاب وقتی به سن بلوغ رسید به صهاک طمع کرد وبا زنا نمود  ودختری به دنیا اورد ان دختر را در پارچه ای ازپشم پیچید واز ترس مولایش انرا بر سر راه گذاشت. هاشم ابن مغیره اورا دید وبرداشت وتربیت کرد ونامش را حنتمه گذاشت . وقتی(آندختر) حنتمه به سن بلوغ رسید روزی  خطاب او را دید

ودراو طمع کرد واو را از هاشم خاسگاری نمود هاشم او را به ازدواج خطاب در اورد  و عمر ابن خطاب متولد شد . بنابراین خطاب پدر وپدر بزرگ ودایی عمراست وحنتمه مادر وخواهر وعمه ی اوست.

 در پایان مطلب اول: شما خودتان قضاوت کنید که کدام از نظر شان ومنزلت بالاترو برای امامت بهتر است.

 درادامه مطلب بالا یک قضیه را از مامون در مورد اثبات ولایت امام علی(ع) می خواهم بیان کنم:

اسحاق بن ابراهیم بن اسماعیل روایت کرده است که (یحیی بن اکثم) هنگامی که قاضی القضات بود نزد من و جمعی از دوستانم پیغام فرستاد که مامون به من دستور داده که فردا صبح چهل نفر از دانشمندان وفقهاء را که در مناظره ومباحثه علمی هستاد هستند در نزد وی حاضر کنم واز شما تقاضا دارم اشخاصی را که در این امر متبحر هستند معرفی کنید . ما چند نفر رامعرفی کردیم و او نیزچند نفر دیگر را نام برد تااینکه چهل نفر کامل شد،سپس نام انها رادر کاغذی نوشت و دستورداد فردا صبح نزد وی برویم وقضیه را نیز به غائبان اطلاع دهیم.

فردا صبح قبل از طلوع فجر رد وی حاضر شدیم، او جامه خود را پوشید ومنتظر ما بود سپس با همه به طرف دربار حرکت کردیم،هنگامی که به انجا رسیدیم خادمی جلوی درب ایستاده بود ،وقتی ما را دید،گفت :ای ابا محمد ،امیرامومنین (مامون )منتظر توست ،به در بار داخل شدیم  ،گفت نماز بخوانیم ،

ما هم به نماز ایستادیم وهنوز نماز را به پایان نرسانده که خادم بیرون رفت ،گفت :

که داخل تالار دیگر شویم ما هم داخل شدیم و دیدیم مامون بر روی تخت خود نشسته ،جامئه سیاه به تن دارد،ما ایستادیم وسلام کردیم. اودستور نشستن داد وزمانیکه وزمانی که جای خود قرار گرفتیم ،مامون از جایگاه خود به کنار رفت  وعبا وعمامه وشال وپارچه سیاه (علامتی بود که بنی عباس انتخاب کرده بودند و امروز این علامت برای علویین  است)وقلنسوه(شبکلاه)خود را برداشته وبه ما امر کرد تاچنین کنیم و ازاد باشیم و وقتی حاضرین امر وتاکید و اصرار خلیفه را مشاهده کردند ، همه عبا وعمامه را برداشته و با ازادی کامل نشستند.    

مأمون گفت: منظورمن از این جلسه گفتگو و مناظره درباره ی تعدادی از مباحث مورد نیاز وضروری است

مامون:اول یک مسئله ی فقهی  را بیان کرد ابتدا یحیی ابن اکثم و سپس دیگران پاسخ دادندودرآغازازآثاروعلل حکم آن مسئله صحبت نمودند. مامون ساکت وآرام نشسته وسرپایینانداخته وکاملا به حرفهای حاضرین گوش میداد. و پس از آن به یحیی گفت: در بیان حکم نیکو جواب دادی ولی در بیان علت حکم اشتباه کردی و سپس جوابهای حاضرین را مورد توجه انتقاد قرار داد و با برخی از نظرات آنان نیز موافقت نمود. مامون: منظور من از دعوت شما این مبحث نبود، من میخواهم درباره عقیده خود و آنچه را که جزء عقاید دینی خود قرار داده ام بطور مفصل با شما مناظره نمایم. همه گفتند : بفرمائید . مامون : من بر این اعتقاد هستم که علی بن ابیطالب بهترین خلق خدا پس از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و سزاوار ترین مردم برای خلافت بود.

اسحاق: در میان این جمعیت افرادی هستند که نظرشما را قبول ندارد و ما با شما مناظره می نمائیم .

مامون: بسیار خوب ،من شروع به مناظره نمایم یا شما؟

اسحاق: من پرسش را آغاز می کنم ، به چه دلیل شما ادعا می کنید که علی برترین مردم پس از رسول خدا و سزاوارتر از همه برای خلافت پس از وی بود؟

مامون:چه چیز مایه برتری مردم بر یکد یگر است، چنانکه بتوان گفت: فلان کس از دیگری برتر است؟

اسحاق:اعمال صالح.

مامون: درست است،اکنون بگو،آیا کسی که در زمان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در درجه و رتبه پایینتری بوده، می تواندبعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) با کسی که در زمان پیامبردررتبه و شأن و مقام والایی قرار داشته برابری کند و همپایه او شود؟          

اسحاق:جوابی نداشتم و در فکرفرو رفتم.

مامون: اسحاق!تو نمی توانی پاسخ مثبت بدهی،زیرا اگر جواب تو مثبت باشد من در روزگار خودمان کسانی را به تو نشان می دهم که از آن کس جهاد و حجٌ وروزه ونماز و کارهای خیرش افزون است .

اسحاق : حق با شماست هرگز کسی که در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)در درجه ی پایین تری بوده همپایه ی کسی که در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) در درجه والایی بوده نمیشود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:2  توسط  هادی و مهدی  | 
ماگله داریم ازکسانی که درمورد وقایه ای که درخانه ی حضرت علی افتاد.که انچه را که می

بایست میگفتندنگفتند.

شرح بعضی مسائل:

 اول اینکه خانوم حضرت زهرا  به پشت در رفتن و اولی در را بالگد باز کرد  

که زبیر امد انقدر جنگید که شمشیرش شکست .وحضرت  وقتی در جنگ جمل زبیر را کشتن برای او گریه

کردند به خاطر همین قضیه که گفتیم .

دوم این که خود آقا آمد یقه ی اولی را گرفت و به زمین کوبید وبر سینه اش نشست و در اینجا یاد گفته ی

 پیامبر افتاد وبلند شد

و این دو مطلب خیلی کم ذکر میشود در کتاب هاوسخنرانی ها و روضه ها .       

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:1  توسط  هادی و مهدی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

اگر سنگی از بالای کوه به طرف پایین حرکت کند برای خود هدفی دارد

وآبهایی که در رود خانه به حرکت در می آیند به سوی مقصدی می روند

و خداوند هم که انسان را آفرید هدفی دارد و در قرآن فرمودند(ما خلق الجن والانس الا لیعبدون)

پس خدا هم برای آفریدن انسان هدفی داشت

با وجود همه ی این مثال های متعددی که میشود زد در مورد هدف

پس انسان نیز باید برای خود هدفی داشته باشد

قبل از این که هدف انسان را کاملا بیان کنیم اول باید چند چیز روشن شود

انسان دارای دو بعد است یکی بعد روحی و دیگری بعد جسمی

بعد روحی انسان:

انسان در درونش نفسی وجود دارد که تا عقل رشد نکند جلویش را نگیرد بههر کاری دست میزند چه خوب است

که انسان با تطهیر کردن نفسش بتواند نردبان ایمان را بالا رود انسان دارای چند قوه است که یکی

از قوهای ان قوی خیال است .  که برای پاک کردن آن باید سعی وتلاش مستمری داشته باشد که اگر انسان قوه ی خیال خود را تطهیر کند خیلی از راه را طی کرده .

اصلا از راه بگویم:در حال حاضر میبینیم مردم نیاز به تلنگر دارند تا از خواب بیدار شوند همه اسلام ومسلمانیت را در این دیدند که فقط نماز بخوانند وروزه بگیرند وحج بروند . حالا کاری نداریم که همان نماز خواندنشان خود نیاز به استغفار دارد

برای مثال شخصی به نماز ایستاد وگفت الله اکبر در ذهنش میرود (ای نامرد اگر پسرم را سر کار میبردی  من در این مشکل نمی افتادم )بسم الله الرحمن الرحیم (ای الان نماز خواندم  این تلوزیون را میبردم میزدم تو سرش جنس غلابی به من میده )سبحان ربی العظیم وبحمده (اگر برای .................)میگذرد حالا فکر هم میکند که چه نمازی هم خوانده وبه خودش میبالد که مسلمان هم است ونماز می خواند

مثالی دیگر :تو ماه رمضان به این شکل روزه میگیرد اگر برای این شکم ۴۰ لیتر جا فرض کنیم موقع سحری ۶۰ لیتر پر میکند تا موقع ظهر ۳۰لیترش استفاده میشود وتا غروب ۳۰لیتر برایش میماند دوباره موقع افطار هم ۱۲۰ تای دیگر پر میکند  که تا سحر هم کلی برایش باقی میماند واین طوری روزه میگیره ومیخواد که بیاد فقرا هم باشه .

اصلا هدف از روزه و نماز چیه  ما روزه میگیریم تا یاد کسانی باشیم که چیزی برای خوردن ندارند تا اینطور کمی ریاضت بکشیم تا شاید کمی از گناهانمان کم شود  روزه یعنی گرسنگی کشیدن نه اینطور ۱۲۰لیتر غذا خوردن مثال های اینگونه خیلی زیاد است ..........................................................................

تا کی اسلام را به اینگونه بشناسیم اینطور نماز بخوانیم  اینطور  روزه بگیریم و......................

از مثال بیرون بیاییم پس مسلمانی که این اعتقاد را دارد نماز روزه اینطور است واقعا بایدبر حال آن شخص تاسف خورد .مردم به فکر این هستند که روزی حلال بدست بیاورند حال با این که آیا روزی آنها حلال است یا نه در آن خود بحث است که دیگر وارد آن نمیشوم که آیا آن روزی حلال است یا نه ...! آقا این قدر عرق میریزی بظاهر روزی حلال بدست می آوری باز چرا با (سخن گفتن زیاد )کارت رو خراب میکنی  یکی از علماء میفرمود (که سخن بیهوده بدتر از غذای حرام است )حالا برو غیبت کن ! حالا برو سخن چینی کن .حالا برو پشت سر مردم حرف بزن که بین آنها رو به هم بزنی و...درد اسلام اینجاست.

 الان اسلام لقلقه ی زبان شده است ما دیگر وارد بحث شیعه نمی شویم . تو همین اسلام با این همه گیر وبندی که داریم نمی توانیم جلو برویم مردم بجای اینکه بروند کتاب های علماء را بخوانند میروند کتاب های غربی ها را می خوانند (غربی هایی که هر چه دارند از کتاب علماءما دارند )همین انگیلیسی ها در دوره شاه می آمدند در درون مدرسه ی فیضیه به بهانه غذا آوردن دیگ ها را پر از کتاب می کردند و همراه خود میبردند این را خود خادم مدرسه ی فیضیه  گفته است .

چند سال قبل اسرائیلی هاکتاب های علماء ما را با عوض کردن اسم نویسنده به نام خودشان در نمایشگاه در معرض دید عموم قرار دادند حدود چهارصد جلد از کتاب های ما را در نمایشگاه خودشان گذاشتند علمایی که با چراغ فانوس در آن سختی علم ها را به تقریر در آورده بودند چه کردند....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:50  توسط  هادی و مهدی  |